تبليغاتX
سعيد مجنون

سعيد مجنون

لیز خوردن بهانه ایست برای محکم تر فشردن دست کسی که دوستش داری

بدترین سوتی زندگیم:
بابا شام نداریم یه دو نخ کباب بگیر ... !

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 21 توسط سعيد مجنون| |

تولد ما هم افتاد شب شام غریبان
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 12 توسط سعيد مجنون| |

اگر امشب هم از حوالی دلم گذشتی
آهسته رد شو....
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 22 توسط سعيد مجنون| |

عذر خواهی همیشه معنیش این نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه ست،
گاهی عذر خواهی به این معنیه كه اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 22 توسط سعيد مجنون| |

ديشب که باران آمد...
ميخواستم سراغت را بگيرم!
اما..

خوب ميدانستم اين بار هم که پيدايت کنم...
باز زير چتر ديگراني !!
نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 22 توسط سعيد مجنون| |

ﻣﺮﺩ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ..
ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﭘﻮﮎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 22 توسط سعيد مجنون| |

هر گاه صدای جدیدی سلام می کند
تپش قلب می گیرم
من دیگر کشش خدا حافظی ندارم
مرا ببخش که جواب سلامت را نمی دهم...!!
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 12 توسط سعيد مجنون| |

ميگن : تنبلي مـــادرِ همه ي عادت ‌هاي بد ماست ..!
ولي خب بــه ‌هرحال مادره و احترامش واجبـــه ..!

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 11 توسط سعيد مجنون| |

چند میگیری تا اینبار هنگام رفتن
"خیالت" را هم با خودت ببری؟!
کمی انصاف داشته باش بی معرفت،
هنوز جای نگاهت تیر میکشد!
با من که مشتری ثابت خنده هایت بودم
ارزان تر حساب کن...
اشکهایم به کنار...
هر تار موی سپیدم چند می ارزد؟
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 11 توسط سعيد مجنون| |

فردا میریم مشهد عروسی یکی از آشناهامون تشریف بیارید خوشحال میشیم
برگشتم
نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 16 توسط سعيد مجنون| |

پر کاربردترین دروغ پشت تلفن:
اونم سلام میرسونه
نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 14 توسط سعيد مجنون| |

به اندازه ی باورهای هر کسی، با او حرف بزن
بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد...
نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 14 توسط سعيد مجنون| |

اون چه فیلمیه که معمولاً ۲تا شخصیت اصلی‌ داره،
که معمولان لختن..!
یه کار تکراری رو هی‌ انجام میدان،
بعضی‌ وقتا خشن، بعضی‌ وقتا با ملایمت
هیچ گفتو گویی هم بینشون رد و بدل نمی‌شه.
همهٔ ما هم دوست داریم تماشا کنیم؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
آره. درسته. تام و جری!!!!
نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 13 توسط سعيد مجنون| |

اگر بار گراااااااااان بودیییییم و رفتییییم
نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 10 توسط سعيد مجنون| |

دوست خالم رفته بوده خونه ی خاله اینام ، یهو یادش افتاده که نماز نخونده. یه گوشه ی هال با چادر مشکی شروع کرده به نماز خوندن. پسر خالم از در اومده تو دیده یکی با چادر مشکی سجده رفته ، فکر کرده دخترخالمه داره مسخره بازی میکنه ، یهو یه لگد زده پشتش!!! زنه بدبخت پخش زمین شده!!
پسرخالست ما داریم آخه؟!

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

مرد ماهيگير داشته تو رودخونه ماهي ميگرفته
شعر ميخونده :
من مرد ماهيگيرم
آب اومده تا زانوم...
.
يه مردي رد ميشه ميگه آقا يه کم برو جلوتر شعرت قافيه پيدا کنه
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

تنهایی یعنی اینکه وقتی برات اس ام اس میاد مطمئن بشی از طرف ایرانسله
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

تو سراپا ادعا بودی عزیزم
انکار نکن
عشقت را چشیدم
طعم کشک میداد!!!
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

دوست دخترم به هوای سینما خونواده رو پیچوند اومد خونه پیش من بعد یک ساعت باباش زنگ زد به موبایلش گفت
بیا خونه مهمون اومده مامانت دست تنهاست
این هم گفت :
ده دقیقه دیگه میام ولی نرفت .
چند دفعه باباش زنگ زد اینم هر دفعه میگفت ده دقیقه دیگه میام یه ربع دیگه میام. هنوز تو سینمام الان تو تاکسیم و ازین حرفا .
دفعه آخر باباش خیلی شاکی شد اینم ترسید گفت :
بابا بخدا الان دارم لباسامو میپوشم واقعا 5 دقیقه دیگه خونه ام

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

دقایقی تو زندگیت
هست
که دلت برای کسی تنگ میشه....
من اسم اون دقایق را
همیشه گذاشتممممممممم.....
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،

تنها یــــک کلمه است

"میگذرد"
...


ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد......!!

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

دیگر برای داشتنش سماجت نمیکنم،
پرنده ای که مال من نیست
صد تا قفس هم برایش بسازم،
باز هم میرود.
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 20 توسط سعيد مجنون| |

مرد به سرعت به خانه امد و فریاد زد عزیزم ساکتو ببند. من همین الان ۱۰ میلیون دلار برنده شدم . زن: ساکها رو برای ساحل ببندم یا کوه. مرد: مهم نیست فقط ساکتو ببندو از جلو چشام دور شو

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 18 توسط سعيد مجنون| |

مادرها دو سال اول به بچه هاشون راه رفتن و حرف زدن یاد میدن ، بقیه عمر بهشون میگن : بتمرگ ، خفه شو

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 21 توسط سعيد مجنون| |

پارسال زمستون که بارون شدیدی هم میومد زدم کنار تا یه روزنامه بخرم بعدش بدو پریدم تو ماشین با کمال ناباوری دو تا دختر با موهای طلایی که فک کنم کاهی میگن تو ماشینم بودن!
و زدن زیر خنده!
اولین جمله ای که گفتم این بود
من دارم خواب میبینم؟؟
خندشون شدیدتر شد!
گفتم من شما رو میشناسم؟؟
ریسه رفتن از خنده!
چشمم خورد به علامت قلبی که رو آینه اویزون کردن!
گفتم یعنی بریم دیگه که دیدم از شدت خنده کبود شدن وماشین جلویی رو نشون میدن!!!
خدای بزرگ اون ماشین من بود!

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 21 توسط سعيد مجنون| |

از مربي بدنسازي پرسيدم: با كدوم دستگاه بيشتر كار كنم تا دخترها عاشق هيکلم بشن؟ مربي گفت: دستگاه خودپرداز بيرون سالن

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 21 توسط سعيد مجنون| |

جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند.

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 18 توسط سعيد مجنون| |

غضنفر تو خط اول جبهه‌ٔ بوده که دوست دخترش نامه میده که همه چیز بین ما تموم وقتیم برگشتی‌ نمی‌خوام ریختتو ببینم. عکسیم که از‌م داری خیلی‌ زود برام پس بفرست. غضنفر حالش حسابی‌ گرفته میشه و جریانو واسه دوستاش تعریف میکنه و دوستاشم هر چی‌ عکس از خواهرا و دوست دختراشون داشتن میدن به غضنفر و اونم همه عکس‌ها رو همراه یک یاد داشت کوتاه برای دختره می‌فرسته..... " دختر جان شرمنده که هر چی‌ فکر می‌کنم یادم نمیاد که تو کدوم یکی‌ از این دخترایی، بی‌ زحمت عکس خودتو پیدا کن و بردار و بقیه عکسها رو پس بفرست. غضنفر :)"

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 17 توسط سعيد مجنون| |

فکر می کردم تو همدردی . . . اما نه ! تو هم دردی

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 23 توسط سعيد مجنون| |

يک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
...
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
..................................................
نتیجه ١:پيرسگِ رقاص بزنه به کسائی که همه جاشونو عمل میکنن ، فکر میکنن جوون میشن

نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!
نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 23 توسط سعيد مجنون| |