تبليغاتX
عشق







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعيت من در ياهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزيک و ساير امکانات





سلام


[+] نوشته شده توسط سعید در 20:13 | |







منم ميميرم

دختر:خوشگلم                    پسر:نه

دختر:دوستم داری                پسر:نه

دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی

پسر:نچ

دختر اشک تو چشماش جمع شد و پسر

بغلش کرد و گفت

تو خوشگل نیستی زیباترینی... دوستت ندارم، عاشقتم
اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم

 


[+] نوشته شده توسط سعید در 12:12 | |








[+] نوشته شده توسط سعید در 22:50 | |








(ياس آره موافقم... يه كم از خودت بگو.. اگه به شمارم اس بدي بهتره ها )


[+] نوشته شده توسط سعید در 22:19 | |







  ***خانه ات ویران مرا دیوانه کردی ای دل***   

    ***آشنا با عشق یک بیگانه کردی ای دل***   

    ***گوهر خواب ازبرگنجینه چشمم ربودی***   

    ***تا که با خود عشق را همخانه کردی ای دل***   

    ***گوش اسیر صدای یار ودیده دربند نگاهش***   

    ***ملک آباد تنم ویرانه کردی ای دل***   

    ***رفت و گم شد در وجودم هرچه بود***   

    ***عقل را چون کیمیا افسانه کردی ای دل***    

    ***بند از بندم جداکردی بجرم ناشکیبی***   

    ***عشق او شمع ومراپروانه کردی ای دل***   

    ***آمدم یکشب بدرگاهت بعزم دادخواهی***   

   ***بر کلامم خنده ای رندانه کردی ای دل***   

    ***چاره دردم بجام وشعر وموسیقی نمودی***   

    ***مرا رهسپار بردر میخانه کردی ای دل***


[+] نوشته شده توسط الناز در 20:51 | |







عشق يعني چه

به نظر من عشق يعني دوست داشتن.... عشق يعني اون واست خيلي خيلي مهمه

عشق يعني اينكه اگه خدايي نكرده مريض شد از ته دل ناراحت باشي

عشق يعني اگه يه روز قلبتو خواست بهش بدي

عشق يعني ايثار

عشق يعني دوستي همراه با معرفت و وفاداري

عشق يعني اينكه تو سختيها پشتش باشي

عشق يعني اينكه بهش آرامش بدي

عشق يعني مهرباني

عشق يك بوسه آسمانيست

عشق يعني يك شاخه گل

عشق يك آغوش گرم است

عشق يعني زندگي

عشق

عشق را خدا آفريد


[+] نوشته شده توسط سعید در 21:28 | |








[+] نوشته شده توسط سعید در 13:42 | |







بگوييم

بگوييم :  از اينكه وقت خود را در اختيار  من گذاشتيد متشكرم .

نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .

 

بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .

نگوييم : گرفتارم .

 

بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

نگوييم : دروغ نگو .

 

 بگوييم :  خدا  سلامتي بده .

 نگوييم :  خدا بد نده .

 

بگوييم : هديه براي شما .

نگوييم :  قابل ندارد .

 

بگوييم : با تجربه شده .

نگوييم :  شكست خورده .

 

بگوييم: قشنگ نيست .

نگوييم : زشت است .

  

بگوييم: خوب هستم .

نگوييم: بد نيست .

 

بگوييم : مناسب من نيست .

نگوييم : به درد من نمي خورد .

  

بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟

نگوييم : چرا اذيت مي كني؟

  

بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .

نگوييم : خسته نباشيد .

 

بگوييم: من .

نگوييم: اينجانب .

 

بگوييم: دوست ندارم .

نگوييم: متنفرم .

 

بگوييم: آسان نيست .

نگوييم: دشوار است .

 

بگوييم : بفرماييد .

نگوييم : در خدمت هستم .

  

بگوييم : خيلي راحت نبود .

نگوييم : جانم به لبم رسيد .

 

بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .

نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد .


[+] نوشته شده توسط سعید در 12:52 | |







کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم


درون سینه ی پر جوش خویش اما


کسی حال من تنها نمی پرسد


و من چون تک درخت زرد پاییزم


که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او


و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


[+] نوشته شده توسط زهرا در 22:38 | |








[+] نوشته شده توسط سعید در 15:3 | |








[+] نوشته شده توسط سعید در 15:1 | |








[+] نوشته شده توسط سعید در 14:55 | |







... جاده

   جاده خلوت است و سوت و كور، مثل وجودم كه خالي از حضور توست!

   هجوم افكارم پرواز مي‌كند به اوج آسمانها، به جايي كه دست چشمانم به آن نمي‌رسد.

   قدمها را يكي پس از ديگري بر مي‌دارم، اما ديگر اميدي به اين جاده نيست...

   بايد براي رسيدن به اوج احساس پرواز كرد...

   پر مي‌گشايم و مي‌شتابم به سوي احساس لبريز از عشق ابدي تو...

  

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط يه دلتنگ در 23:45 | |







عشق...

روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود

" بدون عشق تو من خواهم مرد. "

 

(یاس نظرتو خوندم.... خوشحال شدم)


[+] نوشته شده توسط سعید در 13:50 | |







سعید

سلام... حالتون چطوره

بنا به درخواست بازدیدکنندگان و عزیزان محترم عکس خودمو گذاشتم


[+] نوشته شده توسط سعید در 22:17 | |